نظریه رشد شناختی پیاژه
مقدمه
هر عمل معقول و منطقي خواه جزيي از آموزش و خواه هرگونه فعاليتي در زندگي باشد با يک نظريه ارتباط دارد وگرنه عملي بيهدف و غيرمشخص است. يعني هر کس به کار تدريس مشغول است يا روش آموزشي را تعيين ميکند، بيشک از نظريه يادگيري پيروي ميکند. که مسأله مهم اين نيست که معلم از نظر آموزشي خودآگاهي دارد يا نه، بلکه مهم اين است که نظريه آموزشي او تا چه اندازه منطقي و عملي است؟
معلمي که از يک نظريه اصولي و عملي پيروي نکند رفتارش کورکورانه و مبهم است که متأسفانه برخي از صاحبنظران در کار آموزش و پرورش عقايد تربيتي و آموزشي خود را در سطح باورهاي عاميانه و غيرمنطقي قرار ميدهند، ممکن است معتقد باشند که طبع و رفتار آدمي را نميتواند تغيير داد در واقع اين گونه معلمان پيروي نظريههاي نامعقول و غيرمنطقي هستند.
يک پرورشکار حرفهاي نبايد نظريه تربيتي خود را بر معتقدات عوام استوار سازد. معلمي که آگاهانه بتواند روش کار خود را بر بنياد نظريههاي يادگيري روانشناسي قرار دهد به احتمال زياد برنامه جالبتر و مؤثرتري را اجرا ميکند. (پارسا[1]، 1370)
يکي از مهمترين اصول روانشناسي تربيتي اين است که آموزگاران نميتوانند صرفاً به دانشآموزان آگاهي بدهند. دانشآموزان بايد آگاهي را در ذهن خودشان بسازند. به طور مثال آموزگاران ميتوانند نردباني را در اختيار دانش آموزگاران قرار دهند که به درک عاليتر منتهي ميشود، اما دانشآموزان خودشان بايد از اين نردبان بالا بروند که به نظريههاي يادگيري مبتني بر اين عقيده نظريههاي يادگيري سازهنگر گفته ميشود و اساس اين نظريه اين است که اگر يادگيرنده بخواهد اطلاعات پيچيده را متعلق به خودش کند بايد شخصاً به آن پي ببرد. نظريه سازنده نگر يادگيرنده را به صورتي در نظر ميگيرد که همواره اطلاعات جديد را با قواعد قديمي مقايسه ميکند و بعد در صورتي که اين قواعد مفيد نباشد آنها را اصلاح ميکنند. اين ديدگاه اشاره عميقي براي تدريس دارد، زيرا اعلام ميدارد که دانش آموزان نقش بسيار فعالتري در يادگيري خودشان دارند. راهبردهاي سازندهنگر به خاطر تأکيد بر دانشآموزان به عنوان يادگيرندگان فعال معمولاً آموزش "دانشآموز محور" ناميده ميشوند. در کلاس دانشآموز محور آموزگار به جاي فرزانه حاضر در صحنه به راهنماي در حاشيه تبديل ميشود که به جاي سخنراني کردن و کنترل نمودن تمام فعاليتهاي کلاس درس به دانشآموزان کمک ميکند معني خودشان را کشف کنند. انقلاب سازندهنگر در تاريخچه آموزش و پرورش ريشههاي عميقي دارد. اين ديدگاه از نظريه پياژه و ويگوتسکي کمک زيادي گرفته است که هر دو تأکيد دارند تغيير شناختي فقط زماني صورت ميگيرد که برداشتهاي قبلي در برابر اطلاعات جديد دستخوش فرايند عدم تعادل شوند. پياژه و ويگوستکي بر ماهيت اجتماعي يادگيرنده نيز تاکيد کردهاند و هر دو براي ترغيب کردن تغيير ادراکي استفاده از گروههاي يادگيري با توانايي مختلف را توصيه کردند (اسلاوين[2]، 1385)
يادگيري از ديدگاه پياژه[3] چيست؟
در روانشناسي پياژه بحثي از نظريه يادگيري نميشود و بايد صادقانه اعتراف کرد که او با نظريههاي يادگيري موافق نيست به ويژه با نظريهاي تداعيگرايي و او يادگرفتن مسير حرکت موش در ماز را نه تداعي ذهن بلکه اين گونه تعبير ميکند که موش ميآموزد بدون اشتباه از مسير صحيح عبور کند. در نظريه پياژه اساس يادگيري بر دادوستد و تأثير متقابل يا ميان کنش فرد با محيط و دورهها و مراحل رشد استقرار است. کودک در نتيجه ميان کنش يا دادوستد با افراد و شرايط زيستي، خود را با محيط سازگار ميسازد.
فردي که خود را با محيط سازش ميدهد در واقع ميکوشد و ميآموزد چگونه ميان امکانات خود و شرايط محيطي تعادل بوجود آورد (پارسا، 1370).
مفاهيم بنيادي نظريه پياژه
تعادليابي[4]: تعادليابي در يک فرايند مهم در رشد شناختي اين نظريه است که ساير فرايندها به آن وابسته است. طبق نظر پياژه انسان به طور ذاتي علاقمند است بداند که جهان چگونه کار ميکند و نيازمند است که در تجربههاي خود نظم، ساختار و قابليت پيشبيني پيدا کند تا بتواند در جهان راحت زندگي کند. اين يعني همان تعادل. انسان همواره در پي اين است که بين درک خود از جهان و تجربههايش تعادل ايجاد کند تا رويدادها و اتفاقات بعدي تا حدودي برايش قابل پيشبيني باشد و او با نگراني کمتري به زندگي ادامه دهد.
طرحواره[5]: انسان براي تعادليابي تجربههايش را در الگوي منسجمي سازمان ميدهد که پياژه آن را طرحواره ناميده است. طرحواره در واقع الگوهاي سازمان يافته انديشه و عمل هستند که در تعامل بين انسان و محيط بکار ميروند. طرحوارهها بخش مهم محتواي همه موضوع هاي درس دوران تحصيلات آموزشگاهي را تشکيل ميدهند. همه مفاهيم، اصول، قواعد و روشهايي که دانشآموزان در مدرسه ميآموزند در قالب طرحوارهها به آنها امکان ميدهد تا جهان را بشناسند و بفهمند، به طور نمونه در درس علوم ميآموزند که مار و خرچنگ در رده مهرداران هستند. در درس رياضي ياد ميگيرند که اعداد صحيح جز اعداد گويا هستند.
سازگاري[6]: زماني که در ضمن کسب تجارب طرحوارههاي موجود فرد قادر به پاسخگويي به تجارب تازه او نيستند تعادل فرد بهم خورده ميشود و براي ايجاد تعادل دوباره لازم است طرحوارههاي خود را با تجربههاي تازه دمساز کند که به فرايند دمساز کردن طرحوارهها و تجربهها با يکديگر به منظور ايجاد تعادل سازگاري گفته ميشود. سازگاري جنبه برخورد و سازش با محيط را در تعامل بين فرد و محيط را نشان ميدهد. فرايند سازگاري به دو صورت جذب و انطباق انجام ميشود.
جذب[7]: کودک پاسخي را که از پيش کسب کرده به موقعيت جديد ميدهد. رفتاري را در موقعيت جديد انجام ميدهد که در موقعيتهاي گذشته انجام ميداده است.
انطباق[8]: کودک پاسخ خود را بنا به خواسته محيط تغير ميدهد. نمونه خالص و اساسي اين عمل از نظر پياژه تقليد کودکان از رفتار ديگران است که از طريق آن رفتارش را بر رفتار ديگران منطبق ميکند.
در نظريه رشد شناختي پياژه کنش متقابل بين فرد و محيط زندگي او نقش اساسي را ايفا ميکند. زندگي تعامل خلاق است که بيوقفه بين فرد و محيط زندگي او جريان دارد. که اين تعامل يا بيروني است که همان سازگاري است يا دروني است که سازمان ناميده ميشود.
سازمان[9]: نظم منطقي حاکم بر دستگاه شناختي است. اين سازمان دادن يک تعامل فطري نزد موجودات زنده است که باعث ميشود آنها بتوانند ساختها و تجارب پراکنده خود را با هم ادغام کنند و ساختهاي سطح بالاتري را بوجود آورند.
ساخت شناختي[10]: اجتماع طرحوارههاي مختلف ساخت شناختي را ايجاد ميکند. کودک در مسير رشد شناختي خود دورههاي متفاوتي را پشت سر ميگذارد که هر دوره از نظر ساخت شناختي و تفکر با دورههاي ديگر متفاوت است. به ساخت شناختي دوره کودکي طرحواره و به دوره هاي بالاتر عمليات ذهني گفته مي شود. بنابراين جريان رشد شناختي از طرحوارههاي بازتابي در فرد آغاز و به طرحوارههاي حسي- حرکتي ميرسد و سرانجام به ساخت شناختي ميرسد يعني طرحوارههاي مربوط به اعمال آشکار بعداً به طرحوارههاي اعمال دروني شده و ذهني بعدي میرسد. می
اخت شناختي: اجتماع طرحواره هاي مختلف ساخت شناختي را ايجاد مي کند. کودک در مسير رشد شناختي خود دوره هاي متفاوتي را پشت سر مي گذارد که هر
پياژه معتقد است ساختهاي شناختي کودکان بيشتر جنبه طرحوارههاي رفتاري دارند. علت آنکه پياژه اين اعمال را طرحواره مينامد و تنها به ناميدن آنها به اعمال آشکار اکتفا نميکند آن است که نشان دهد پشت هر کدام از اين اعمال آشکار چيز بنيادي قرار دارد. يعني جنبههاي ظاهري رفتار موردنظر در يک ساخت شناختي نسبتاً تثبيت شده سازمان يافتهاند که به عنوان يک کليت عمل ميکنند. براي مثال، هر چند که عمل مکيدن در موارد مختلف متفاوت است، مانند مکيدن پستان و پستانک، با اين حال طرحواره مکيدن در همه حال يکسان باقي ميماند که معرف طبقهاي از اعمال داراي جنبههاي مشابه است، و فعال شدن هر يک از جنبه بدون فعال شدن ساير جنبههاي آن ممکن نيست. گفتيم که طرحوارههاي شناختي کودکان بيشتر به صورت طرحوارههاي رفتاري هستند، اما طرحوارههاي شناختي دورههاي بالاتر طرحواره هاي عملياتي نام دارند. کودک در تماس با محيط ابتدا به عمل ميپردازد. همهي اين اعمال نخستين آشکارند، اما بعداً به صورت مجموعههاي هماهنگ درميآيند که بيشتر جنبهي ذهني دارند و به آنها طرحوارههاي عملياتي گفته ميشود (سيف[11]، 1386).
هوش[12]: فعاليتي است که از شخص سر ميزند و دايماً در حال تغيير است. نوعي تعادليابي است که تمام ساختهاي شناختي فرد به سمت آن هدايت ميشود.
محتوا[13]: جنبههاي قابل مشاهده هوش است. پاسخهاي فرد در برخورد با محيط است. محتوا معادل با رفتار است.
طرحواره به توانايي کلي فرد براي انجام طبقهاي از رفتار گفته ميشود اما محتوا شرايط آشکار شدن هر يک از موارد خاص توانايي است. هوش محدود به دوره خاصي از رشد نيست و هميشه از کودک مشاهده ميشود. تفکر[14] در هر کودک مستلزم زبانآموزي است و تا زماني که کودک شروع به صحبت نکند داراي تفکر نيست. تفکر مستلزم دروني ساختن امور است در حالي که هوش هم با پديدههاي واقعي و محسوس سروکار دارد هم با پديدههاي نمادي.
مراحل تشکيل ساخت شناختي از نظر پياژه:
1) طفوليت: رفتار کودک فقط حسي(لمسي) حرکتي(چنگ زدن) است و تنها از اين دو توانايي براي درک محيط استفاده ميکند.
2) پيشدبستاني و سالهاي نخستين دبستان: کودک از نمادسازي استفاده ميکند. تفکرش پيش منطقي و خودمحورانه است.
3) سالهاي آخر دبستان: کودک عمليات ذهني را کسب ميکند اما تنها در برابر مسايل عيني و پيش روي خود.
4) دوره راهنمايي و دبيرستان: عمليات صوري را براي بررسي فرضيههاي ناشناخته و حل مسايل انتزاعي مورد استفاده قرار ميدهد. درباره تفکر فکر ميکند.
کاربردهاي آموزشي نظريه پياژه:
1) بين فرايندهاي فکري کودکان و بزرگسالان تفاوتهاي مهمي وجود دارد. کودکان به راههايي ميانديشند که بزرگسالان اينک فراموش کردهاند که خود زماني همان شيوههاي فکري را داشتهاند. نحوه انديشيدن کودکان داراي اشتباهاتي است که پيشبيني آنها براي بزرگسالان دشوار است. بنابراين، معلمان و ساير کساني که با کودکان سروکار دارند بايد بکوشند تا خود را به راههاي مختلف از جمله صحبت کردن با کودک و مشاهده رفتار او ميتوان انجام داد.
2) کودکان به ويژه کودکان پيش دبستاني و سالهاي نخست دبستان، از طريق درگيري و کار کردن مستقيم با اشيا و مواد محسوس و عيني مسايل و مفاهيم مختلف را ميآموزند، و در اين سالها کار کردن با کلمات و ساير نمادها به خوبي اشيا و امور محسوس در کودکان يادگيري ايجاد نميکند. بنابراين معلم بايد بکوشد تا دانش آموزان خردسال اشيا و امور مختلف را ببينند، لمس کنند، دستکاري نمايند، و اعمال مختلفي بر روي آنها انجام دهند. اين گونه فعاليتها کسب مفاهيم مختلف و روابط بين آنها را از سوي دانش آموز ميسر ميسازد.
3) به رغم تأکيد پياژه بر يادگيري اکتشافي و آموزش فردي، کنش متقابل کودک با ساير کودکان نيز مورد توجه او بوده است. اين کنش متقابل ميان کودکان به رفع خودمداري در آنها کمک ميکند. کودک از راه کنش متقابل با همسالان خود به پذيرش ديدگاههاي ديگران موفق ميشود. ضمناً از آنجا که تعامل اجتماعي بيشتر از طريق استفاده از زبان ميسر است، اين کار سبب ميشود که درک کلامي کودک نيز افزايش يابد.
4- آموزش بايد بر نيازهاي فردي دانشآموزان و سطح درک و فهم آنان منطبق باشد، يعني نوع تکاليف يادگيري بايد بر تواناييهاي کودکان مختلف مبتني باشد.پس ، برنامه هاي درسي را بايد بر اساس مراحل رشد ذهني کودکان پيريزي کرد و در تنظيم آنها کليه ويژگيهاي مراحل مختلف رشد ذهني کودکان را منظور نمود. همچنين هنگام آموزش به کودکان سنهاي مختلف بايد تفاوت تواناييهاي آنها را در نظر گرفت. کودکان بيشتر به فرصتهاي يادگيري از طريق تجربه مستقيم نياز دارند تا آموزش رسمي . پس بهتر است معلم تا حد امکان از آموزش رسمي بکاهد و تا آنجا که ممکن است به فراهم آوردن فرصتهاي يادگيري و تدارک ديدن مواد آموزشي اقدام کند (سيف، 1386).
5) پياژه 3 مورد را در آموزش هر ماده درسي مهم ميشمارد: 1) پيشرفتهايي که در هر رشته آموزشي حاصل شده است. 2) روشهاي جديد و مؤثر آموزشي که به ادراک ياري ميکند. 3) کاربرد معلوماتي که روانشناسي بدست آورده است.
پياژه پيشرفت و اصلاح آموزش و پرورش را منحصراً به پيشرفت روانشناسي يا استفاده از ضابطه هاي اين علم محدود نميسازد بلکه پيشرفتهايي را که در درون هر ماده درسي بوجود آمده است همراه با روشهاي نوين آموزشي داراي اهميت خاص ميداند که دليل بر واقعبيني و دقت نظر اين روانشناس است (پارسا، 1370).
روش آموزشي مبتني بر نظريه بايد بر يادگيري اکتشافي متمرکز باشد. در اين روش يادگيري کودکان دانش را شخصاً کشف ميکنند، نه از راه توضيح و توصيف معلم. طبق نظر پياژه اين روش براي کودکان سنهاي پايين بهترين روشهاي يادگيري است، زيرا امکان تجربه دست اول را براي آنها فراهم ميآورد. در روش يادگيري اکتشافي معلمان به جاي اينکه دانش را به صورت آماده و از راه توضيحات کلامي در اختيار دانشآموزان قرار دهند براي آنان مجموعهاي فعاليتهاي متنوع فراهم ميآورند تا به کمک آنها به کاوش و کشف دانش بپردازند (سيف، 1386).
[1]. Parsa
[2] . Slavin
[3]. Piaget
[4]. equilibration
[5]. scheme
[6]. adaptation
[7] . assimilation
[8] . accommodation
[9] . organization
[10] . cognitive
[11] . Seif
[12] . intelligence quotient (IQ)
[13] . content
[14] . thinking
به نام او که یکتاست